تبليغاتX
تئاتر جم

تئاتر جم

ـ او ارش کمانش را به ابر ها یله داد :_ مادرم زمین این تیر ارش است.که ارش مردی رمه دار بود و مهر به او دلی اتشین داده بود. و او تا بود کمان نداشت و تیری رها نکرد.نه موری ازرد نه دامی اراست.او از انان بود که نانشان در گرو باد است.

ارش کیست؟که این پگاهان بی نام بود و اینک چشم گیهان به سوی اوست! جنگاوری که سخت ترین جنگ افزارش چوبدست چوپانان بود!

ارش کیست؟مرزنشینی نادان راه نشینی از ان سان که رمه شان به تاراج می رود و او باز خوش دلانه مهر می کند و دشنام نمی گوید و فریاد نمی کشد

ارش کیست؟ خم کرده پشتی که بار بر او بسیار نهاده اند و او بسیار برده است و دم بر نیاورده  ارش منم که می شناختی مرد پارسایی و پرهیز. او را هرگز به جز مهر نفرمودند و او کینه را نمی دانست    مگر اکنون که در سرم اندیشه هاست...

 

 

ـ انک البرز بلند است و سر به اسمان می ساید. و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم.

و در برابرمان دشمنانی از خون ما با لبخند زشت. و من مردمانی را می شناسم که هنوز می گویند ارش بازخواهد گشت ارش باز خواهد گشت ارش باز خواهد گشت.

 

 

ـ بخشی بود از بر خوانی ارش نوشته استاد بهرام بیضایی

ـ پیش از این نمایش ارش  در سال ۸۲ با بازی شهرام احمدی وحید مبصری و نیما نجفیان در تبریز و مشهد به صحنه رفته بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی مظفری  | 

ازادی قلم ،
 ازادی تن ،
 ازادی من ،
 شعار هفته.
نشخوار کن مدنیت را در دهان انسان برهنه
 خوشمزه است
مثل طعم ته خیار
راسته بازار فرهنگ است
مدرن است
خردش میکنیم در اش نذری مادر بزرگ
اشی میپذیم پسامدرن
از روزنامه صبح امید
افتاب نو
پیام ازادی
کلاهی کاغذی میسازیم
می گذاریم بر سر.
شب در خیابانی شبیه شانزالیزه قدم میزنیم
در یک کافه تریا یا پاتوق همیشگی مان مینشینیم
سیگار لایت وینیستون دود میکنیم
فریاد میزنیم
مرگ بر انجا،مرگ بر اینجا،مرگ بر همه جا
تحلیل میکنیم
اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
پس بگو مرگ بر زنده باد.
بر دوش میکشیم تابوت اندیشه را
موضوع انشا همیشه تکراری است
علم بهتر است یا ثروت؟
شب ها از پنجره اتاق باید خانه همسایه را دید زد
اخر باید بدانیم مرد همسایه با زنش چگونه میخوابد
پای دیپلماسی س... در میان است.
باید کشف کرد باید کاشف بود
راستی شکاف کام من بیشتر است یا شکاف طبقاتی؟
فلسفه خوب است
ادم را یاد بازجویی می اندازد
یادت باشد که نباید پاسخ مستقیم بدهی
چون اوضاع تراژدی میشود
ترازدی : مبارزه انسان با تقدیر
اما ما که با تقدیر کاری نداریم
مبارزه طبقاتی مطرح است
حالا هی بگویید نفت سیاه است
هیچ کس باور نمیکند
همه به جای پول نفت ماست میگذارند سر سفره
یعنی عرفان لایت با طعم ابدوغ خیار
به جای استعاره های غیره قابل فهم
شعار هفته
ازادی قلم
ازادی تن
ازادی من
این من خسته
البته به یک شرط
به شیوه محترمانه فاشیستی
مرگ در میزند


86/2/3

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی مظفری  | 

پيام روز جهاني تئاتر با عنوان «تئاتر در خدمت بشريت» توسط جسيكا اي. كاوا منتشر شد.

پیام روز جهانی تئاتر در سال 2011 توسط جسیکا کاوا، نویسنده، کارگردان و بازیگر تئاتر نوشته شده است. شهرت وی در عرصه بین المللی نه به دلیل داشتن مدرک دکترا در رشته تئاتر و انجام پژوهش های بسیار در این زمینه، بلکه به دلیل فعالیت های بشر دوستانه او است.

جسيكا اي.كاوا در ابتداي پيامش با اشاره به پتانسيل عظيم تئاتر براي گردهم آ‌وردن جوامع مختلف، نوشت:‌ آيا تا به حال تصور كرده‌ايد كه تئاتر مي‌تواند به عنوان يك ابزار قدرتمند براي ايجاد صلح و آشتي به كار گرفته شود؟

وي در ادامه آورد: در حالي كه ملل مختلف مبالغ هنگفتي از بودجه‌هاي خود را صرف ماموريت‌ها و درگيري‌هاي خشونت‌آميز مي‌كنند، به توانايي‌هاي هنر تئاتر به عنوان يك جايگزين مناسب براي كمتر كردن خشونت‌ها و درگيري‌ها، توجه اندكي مي‌شود.

در بخش ديگري از اين پيام سالانه آمده است: تئاتر اين توانايي را دارد كه با نفوذ به روح انسان‌ها از وحشت و سوء ظن‌هاي بشر كه همواره با آن دست به گريبان است كاسته و با تغيير تصور آدمي، جهاني متفاوت را براي فرد و به تبع آن براي جامعه باز‌آفريني كند.

اي‌. كاوا در ادامه‌ي اين پيام با اشاره به توانايي‌هاي خاص تئاتر در قطعيت بخشيدن به معاني و پيشبرد ايده‌هاي پيشرو، نوشت: به اين طريق مي‌توانيم آينده‌اي صلح‌آميز پيش‌بيني كنيم؛ ما بايد با به كار گرفتن شيوه‌هاي مسالمت‌آميز به دنبال درك، ‌احترام و شناخت متقابل باشيم و در اين راه، بشر در راه بهره‌ بردن از صلح قرار مي‌گيرد.

او تئاتر را به عنوان زباني بين‌المللي تعريف كرد كه ما مي‌توانيم توسط آن پيام صلح و آشتي را منتشر كنيم و اعطاي شانس حيات دوباره و امكان انتخاب‌هاي ديگر به انسان براي كشف مجدد و فهم و واقعيت‌ها را از ديگر توانايي‌هاي اين هنر پيشرو دانست.

جسيكا اي. كاوا در ادامه‌ي پيام روز جهاني تئاتر با اشاره به ديگر مشخصه‌هاي توانمند اين هنر از جمله گام جسورانه و رو به جلو، توانايي ادامه‌ي زندگي روزمره براي مقابله با مسائل مبتلا‌به انسان از جمله بحران‌هاي بشري و جنگ، آورد:‌ امروز تئاتر در مناطق جنگ‌زده و جوامعي كه دچار بيماري و فقر شديد شده‌اند نيز به حيات خود ادامه مي‌دهد.

وي در ادامه نوشت:‌ تئاتر رشد چشمگير و موفقيت‌هاي بسياري در آگاهي بخشي به مردم براي ياري رساندن به قربانيان پس از جنگ داشته است. نهادهاي فرهنگي از جمله «موسسه بين‌المللي تئاتر» كه هدفشان تحكيم صلح و دوستي بين ملت‌هاست هم اينك نقش صلح‌آميزي را در جهان ايفا مي‌كنند.

وي در پايان سخنانش تاكيد كرد: با اين حد آ‌گاهي از توان و قدرت تئاتر، اجازه دهيم سلاح‌ها و بمب‌ها فقط در اختيار نيروهاي حافظ صلح باشند و فقط به دنبال شيوه‌هايي براي ايجاد صلح و دوستي باشيم. ما مي‌خواهيم در روز جهاني تئاتر به اين چشم‌انداز تعمق بخشيم كه تئاتر مي‌تواند يكي از مهمترين ابزارهاي گفت‌وگوي جهاني براي ديالوگ باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی مظفری  | 

فروردین ,اولین ماه سال را دوست دارم

نه به خاطر عیداش

که عیدی ندارد

نه به خاطر طبیعت اش

که بارانی ندارد

نه به خاطر شکفتن گل ها

که بو ای ندارد

نه به خاطر اغاز بهار

که دیگر معنا ای ندارد

اما با این همه

فروردین,اولین ماه سال را دوست دارم

تولدت مبارک باد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی مظفری  | 

موسیقی ارامی باز کرد اوای یک زن که گویی می داند با روح انسان چگونه عشق بازی کند...لباس های سفید اش را به تن کرد...مقابل ائینه دستی به مو و ریش جو گندمی اش کشید و به لبان همیشه ساکت خود چشم دوخت...نفس عمیقی کشید تا پر شود ریه هایش از دود و بوی عود سوخته ی روی میز...روی تخت دراز کشید و منتطر ماند...منتظر لحظه ای که به درازای خواب خواب دین یک خواب شیرین کوتاه است ماند ...در همان لحظه بود که به یاد اورد فرشتگان نجیب با صورت هایی مهربان و اشک الود مقابل اش ایستاده بودند...دروازه ی بهشت بسته می شد و او باید که به مصلحت می رفت... و همان هنگام صدایی امد... صدای بغض کرده و گرفته ای که هیچ کس نشناخت... صدا ای که فرمان می داد به ایست...رو به دروازه کرد وسرش را بالا گرفت هیچ ندید اما برای اولین بار وجود اش را نزدیک تر از ان همه زمانی که در بهشت بود لمس کرد...گویی عاشقی دستان اش را گره زده بر تن و گردن معشوقی...گرمای نفسی بر لب ...و یک بوسه...و از ان بوسه همه چیز تمام شد و دیگر چیزی به یاد نیاورد تا اینکه خود را در اغوش گریان مادر اش یافت...و همیشه از مادر اش از انچه که مردم زخم لب می نامیدند می پرسید و البته همیشه از جواب های علمی مادر اش بی زار بود...

تا اینکه مقابل ائینه دستی به مو و ریش جو گندمی اش کشید و به لبان همیشه ساکت خود چشم دوخت...نفس عمیقی کشید تا پر شود ریه هایش از دود و بوی عود سوخته ی روی میز...روی تخت دراز کشید و منتطر ماند و ناگهان ان لحظه ی شیرین چون خواب خواب دیدن یک خواب کوتاه فرا رسید... پس خود را مقابل دروازه ی بهشت دید که فرشتگان برای دیدن دوباره اش صف کشیده بودند...و این بود داستان مردی که خدا بر لبان اش گلی کاشته بود...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی مظفری  |